📢 قوانین جاری سایت فعلاً معلق است تا فرآیند جدید لیگ و جم تکمیل شود.
📢 تورنمنت‌ها در حال حاضر در مرحله تست هستند؛ لطفاً فعلاً در هیچ تورنمنتی شرکت نکنید.
📢 Current site rules are temporarily suspended until the new league and gem process is completed.
📢 Tournaments are currently in testing. Please do not join any tournaments for now.

انتخاب‌ها و پیامدها

داستان «انتخاب‌ها و پیامدها» درباره سه موش جوان به نام‌های پونی، پوپی و پوکی است که با وجود تفاوت در خانواده، امکانات و شیوه زندگی، در یک مسابقه ساخت وسیله با چالش‌های متفاوتی روبه‌رو می‌شوند. یکی با تلاش و تجربه پیش می‌رود، دیگری آن‌قدر منتظر پیدا کردن راه درست می‌ماند که شروع کردن را به تأخیر می‌اندازد و سومی به امکانات زیادی عادت کرده و کار را جدی نمی‌گیرد. اما در روز مسابقه، نتیجه فقط به تلاش آنها بستگی ندارد و شانس نیز نقش خودش را نشان می‌دهد. این داستانی درباره انتخاب، شکست، ترس از شروع کردن، تلاش، تجربه و پیامدهایی است که همیشه نمی‌توان آنها را از قبل پیش‌بینی کرد.

روزی روزگاری، خیلی پایین‌تر از جایی که آدم‌ها روی زمین راه می‌رفتند، شهری وجود داشت که تقریباً هیچ انسانی از آن خبر نداشت.

شهری بزرگ و شلوغ که در دل خاک ساخته شده بود؛ شهری مخصوص موش‌ها.

اگر کسی می‌توانست یک‌باره از سقف شهر پایین بیاید و از میان تونل‌های پیچ‌درپیچش عبور کند، شاید اول فکر می‌کرد وارد یک شهر معمولی شده است.

خیابان داشتند و چهارراه، چراغ راهنمایی داشتند و تابلوهای خیابان. ماشین‌های کوچکی در تونل‌ها حرکت می‌کردند و موش‌ها از پیاده‌روها رفت‌وآمد می‌کردند. مغازه‌های پنیرفروشی، نانوایی، کتاب‌فروشی، تعمیرگاه و حتی سینما هم داشتند.

فقط یک تفاوت بزرگ وجود داشت.

سقف شهر، آسمان نبود.

سقف شهر خاک بود.

گاهی از شکاف‌های بالای شهر، صدای قدم‌های آدم‌ها می‌آمد و وقتی باران شدیدی روی زمین می‌بارید، قطره‌های آب از بعضی جاهای سقف پایین می‌چکید.

موش‌ها به این اتفاق‌ها عادت کرده بودند.

آن‌ها برای خودشان قانون داشتند، پلیس داشتند، بیمارستان داشتند و حتی یک رئیس شهر.

پولشان هم سکه بود؛ سکه‌های گرد و کوچکی که رویشان تصویر یک موش پیر با سبیل‌های بلند حک شده بود.

در یکی از محله‌های شلوغ این شهر، سه موش کوچک زندگی می‌کردند که تقریباً هم‌سن بودند.

اسمشان پونی، پوپی و پوکی بود.

آن‌ها دوست صمیمی نبودند، اما یکدیگر را می‌شناختند. گاهی در مدرسه همدیگر را می‌دیدند، گاهی در خیابان و گاهی هم اتفاقی در صف بستنی‌فروشی محله.

اما زندگی هر سه، با هم خیلی فرق داشت.


پونی

پونی در خانه‌ای کوچک، نزدیک یک تعمیرگاه زندگی می‌کرد.

پدرش موش فنی‌کاری بود و تقریباً هر چیزی را که خراب می‌شد، باز می‌کرد تا بفهمد مشکلش کجاست.

ماشین، پنکه، موتورهای کوچک، چراغ‌ها و حتی یک بار دستگاه آب‌پاش پارک را تعمیر کرده بود.

پونی از بچگی کنار پدرش می‌چرخید.

وقتی پدرش پیچ‌گوشتی به دست می‌گرفت، پونی هم کنار او می‌نشست.

وقتی چیزی باز می‌کرد، پونی می‌پرسید:

«این چیه؟»

و وقتی پدرش می‌گفت:

«فعلاً دست نزن.»

پونی معمولاً دقیقاً همان لحظه دست می‌زد.

البته بیشتر اوقات هم چیزی خراب نمی‌کرد.

پونی خیلی پولدار نبود، اما به باز کردن و ساختن چیزها علاقه داشت.

یک جعبه کوچک داشت که داخلش پر بود از پیچ و مهره و تکه‌های سیم و فنرهایی که از وسایل خراب جمع کرده بود.

پدرش همیشه می‌گفت:

«هیچ‌وقت وسیله‌ای رو فقط به خاطر اینکه خراب شده دور ننداز. اول ببین شاید بشه درستش کرد.»

پونی هنوز نمی‌دانست این جمله بعدها کجا به دردش خواهد خورد.


پوپی

خانه پوپی در بخش آرام‌تری از شهر بود.

پدر و مادرش هر دو معلم بودند.

در خانه‌شان همیشه کتاب پیدا می‌شد؛ روی میز، کنار تخت، داخل قفسه‌ها و حتی گاهی زیر بالش پوپی.

پوپی زیاد کتاب می‌خواند.

آن‌قدر زیاد که یک بار مادرش گفت:

«اگر همین‌طور ادامه بدی، یه روز کتاب‌هات از خونه بیرونت می‌کنن.»

پوپی فقط خندید و گفت:

«اون روز از پنجره می‌رم بیرون.»

او وسایل زیادی نداشت.

نه به خاطر اینکه خانواده‌اش نمی‌توانستند برایش چیزهای بیشتری بخرند، بلکه خودش علاقه زیادی به اسباب‌بازی‌های مختلف نداشت.

مهم‌ترین وسیله‌اش یک ماشین اسباب‌بازی بود.

اما نه یک ماشین معمولی.

ماشینش را پدرش سال‌ها قبل برایش ساخته بود. چهار چرخ داشت، چراغ‌های کوچکی روی سقفش روشن می‌شد و اگر آن را به عقب می‌کشیدی و رها می‌کردی، چند متر جلو می‌رفت.

پوپی هر بار که به آن نگاه می‌کرد، چیز تازه‌ای در آن پیدا می‌کرد.

یک روز چرخش را بررسی می‌کرد.

یک روز چراغش را.

یک روز هم فقط روی زمین می‌گذاشت و مسیر حرکتش را با کتاب‌ها تغییر می‌داد.

پوپی اهل فکر کردن بود.

گاهی حتی بیش از حد.

اگر کسی می‌گفت:

«بیا این کار رو انجام بدیم!»

اولین سؤال پوپی این بود:

«چرا؟»

و اگر جواب خوبی پیدا نمی‌کرد، ممکن بود اصلاً آن کار را انجام ندهد.


پوکی

اما پوکی...

پوکی در قسمت ثروتمند شهر زندگی می‌کرد.

پدرش معاون رئیس شهر بود و خانه‌شان آن‌قدر بزرگ بود که پوکی برای پیدا کردن اتاق خودش گاهی اشتباه می‌کرد و سر از انباری درمی‌آورد.

در پارکینگ خانه‌شان چند ماشین وجود داشت.

در اتاق پوکی یک تلویزیون بزرگ بود، یک کنسول بازی، یک گوشی و چند وسیله الکترونیکی دیگر.

اگر چیزی جدید وارد بازار می‌شد، معمولاً چند روز بعد یکی از آنها در خانه پوکی پیدا می‌شد.

پوکی بیشتر وقتش را بازی می‌کرد.

البته او در بعضی بازی‌ها خیلی خوب بود.

اما معمولاً بازی‌هایی را انتخاب می‌کرد که خیلی زود بتواند در آنها به نتیجه برسد.

اگر بازی سخت می‌شد، آن را کنار می‌گذاشت.

اگر مرحله‌ای چند بار پشت سر هم شکستش می‌داد، می‌گفت:

«این بازی مسخره‌ست.»

و می‌رفت سراغ بازی دیگری.

پدرش گاهی می‌گفت:

«پوکی، بیا یه چیز جدید یاد بگیر.»

و پوکی جواب می‌داد:

«بعداً.»

«کی؟»

«همین روزا.»

اما «همین روزها» معمولاً نمی‌رسید.


یک روز صبح، وقتی سه موش کوچک در مدرسه بودند، مدیر مدرسه وارد کلاس شد و اعلام کرد:

«مسابقه ساخت وسیله‌های عجیب امسال، سه هفته دیگه برگزار می‌شه.»

همه شروع کردند به حرف زدن.

یکی گفت دوچرخه می‌سازم.

یکی گفت ماشین مسابقه.

یکی گفت دستگاهی می‌سازم که خودش پنیر را برش بدهد.

مدیر مدرسه ادامه داد:

«برنده مسابقه، صد سکه جایزه می‌گیره.»

صد سکه!

برای یک موش کوچک، صد سکه پول کمی نبود.

پونی فوراً به پوپی نگاه کرد.

پوپی به پونی نگاه کرد.

اما پوکی فقط گفت:

«صد سکه؟»

بعد گوشی‌اش را از جیبش درآورد.

«با صد سکه می‌تونم اون کنسول جدید رو بخرم.»

پونی گفت:

«اول باید برنده بشی.»

پوکی شانه بالا انداخت.

«خب می‌سازیم دیگه.»

پوپی پرسید:

«چی؟»

پوکی کمی فکر کرد.

«یه چیزی.»


سه هفته زمان زیادی نبود.

پونی از همان روز شروع کرد.

بعد از مدرسه مستقیم به تعمیرگاه پدرش می‌رفت.

تکه‌های چوب، سیم، چرخ‌های قدیمی و قطعات خراب را جمع می‌کرد.

ایده‌اش یک وسیله کوچک بود که بتواند در تونل‌های باریک حرکت کند و از روی موانع عبور کند.

روز اول خراب شد.

روز دوم هم.

روز سوم یکی از چرخ‌ها شکست.

روز چهارم موتور کوچک آن سوخت.

پونی عصبانی شد و قطعه شکسته را پرت کرد گوشه کارگاه.

پدرش چیزی نگفت.

فقط چند دقیقه بعد آن را برداشت و روی میز گذاشت.

پونی گفت:

«فکر کنم نمی‌شه.»

پدرش جواب داد:

«ممکنه.»

پونی انتظار نداشت این جواب را بشنود.

پدرش ادامه داد:

«اما هنوز نمی‌دونیم.»

پونی چیزی نگفت.

فقط دوباره نشست پای کار.


پوپی هم مشغول ساختن وسیله خودش شد.

اما بیشتر وقتش را صرف فکر کردن می‌کرد.

نقشه می‌کشید.

اندازه می‌گرفت.

کتاب می‌خواند.

اشتباهات احتمالی را روی کاغذ می‌نوشت.

یک هفته گذشت.

دو هفته گذشت.

هنوز چیزی نساخته بود.

پونی یک روز گفت:

«تو بالاخره کی می‌خوای شروع کنی؟»

پوپی گفت:

«وقتی مطمئن بشم روش درستیه.»

پونی خندید.

«اگه قرار بود قبل از شروع مطمئن باشیم، دیگه اسمش شروع کردن نبود.»

پوپی چیزی نگفت.

اما آن شب، ماشین اسباب‌بازی‌اش را برداشت و برای اولین بار آن را باز کرد.


اما پوکی؟

پوکی هنوز در حال بازی بود.

تا اینکه دو روز مانده به مسابقه، یادش افتاد که باید چیزی بسازد.

صبح روز بعد، پدرش برایش یک جعبه بزرگ از وسایل مختلف آورد.

پوکی چند ساعت به آنها نگاه کرد.

بعد یکی از ماشین‌های قدیمی اسباب‌بازی‌اش را برداشت و روی آن یک موتور قوی‌تر گذاشت.

وسیله‌اش خیلی قشنگ نبود.

اما حرکت می‌کرد.

پوکی خوشحال شد.

«دیدی؟ گفتم آسونه.»


روز مسابقه رسید.

حیاط بزرگ مدرسه پر از موش بود.

وسایل مختلف روی میزها قرار داشتند.

یک قایق کوچک.

یک ماشین پرنده.

یک دستگاه پوست‌کن گردو.

یک ربات که مدام به دیوار می‌خورد.

و سه وسیله‌ای که پونی، پوپی و پوکی ساخته بودند.

اول نوبت پوکی بود.

وسیله‌اش را روی مسیر گذاشت.

دکمه را زد.

ماشین با سرعت حرکت کرد.

چند مانع را رد کرد.

اما درست در آخرین پیچ، یکی از چرخ‌ها جدا شد.

ماشین چرخید و به دیوار خورد.

پوکی سرش را پایین انداخت.

چند نفر خندیدند.

پوکی قرمز شد.

برای اولین بار دلش می‌خواست گوشی‌اش را بردارد و از آنجا فرار کند.

بعد نوبت پوپی رسید.

وسیله او خیلی آرام حرکت کرد.

از بیشتر موانع عبور کرد.

اما در آخرین قسمت، گیر کرد.

پوپی چند ثانیه به آن نگاه کرد.

اگر فقط یک آزمایش دیگر انجام داده بود...

اگر یک بار دیگر آن قسمت را امتحان کرده بود...

اما مسابقه تمام شده بود.

نوبت پونی رسید.

وسیله پونی از دو مانع اول به‌خوبی عبور کرد.

از مانع سوم هم گذشت.

اما درست در پیچ آخر، یک تکه کوچک سنگ از دیواره مسیر جدا شد و جلوی چرخش افتاد.

چرخ گیر کرد.

وسیله ایستاد.

پونی مات مانده بود.

سه هفته کار.

سه هفته تعمیر.

سه هفته خراب کردن و دوباره ساختن.

و حالا یک تکه سنگ کوچک...

داور نتیجه‌ها را اعلام کرد.

پونی اول نشد.

پوپی هم نشد.

و عجیب‌تر از همه، پوکی هم نشد.

برنده موشی بود که یک وسیله ساده ساخته بود و در آخرین مرحله، تقریباً بدون هیچ مشکلی از مسیر عبور کرده بود.

پونی مدتی به وسیله خودش نگاه کرد.

بعد آرام آن را برداشت.

پوپی کنار او آمد.

گفت:

«خیلی بد شد.»

پونی گفت:

«آره.»

چند قدم آن‌طرف‌تر، پوکی تنها ایستاده بود.

پوپی به او نگاه کرد.

«تو ناراحتی؟»

پوکی گفت:

«نه.»

مکث کرد.

«البته چرا.»

بعد نشست روی زمین.

«من فکر می‌کردم اگه وسیله‌ام خوب باشه، می‌برم.»

پونی گفت:

«منم فکر می‌کردم اگه زیاد تلاش کنم، می‌برم.»

پوپی گفت:

«من فکر می‌کردم اگه قبلش همه‌چیز رو بفهمم، اشتباه نمی‌کنم.»

هر سه ساکت شدند.

هیچ‌کدام برنده نشده بودند.

اما هرکدام دلیل متفاوتی برای شکستشان داشتند.

و شاید مهم‌تر از آن، هیچ‌کدام هم نمی‌توانستند با اطمینان بگویند اگر همه چیز را از اول دوباره انجام می‌دادند، حتماً نتیجه دیگری می‌گرفتند.

پونی به سنگ کوچکی که وسیله‌اش را متوقف کرده بود نگاه کرد.

پوپی به نقشه‌هایی که هنوز در جیبش بود.

و پوکی به وسیله‌ای که خیلی دیر ساخته بود.

پوکی ناگهان گفت:

«فکر کنم می‌خوام دوباره بسازمش.»

پونی پرسید:

«همین وسیله رو؟»

پوکی سرش را تکان داد.

«نه.»

بعد وسیله خرابش را برداشت.

«این یکی رو.»

پونی لبخند زد.

«پس این دفعه کی شروع می‌کنی؟»

پوکی کمی فکر کرد.

«فردا.»

پوپی گفت:

«واقعاً؟»

پوکی گفت:

«نه.»

هر دو با تعجب نگاهش کردند.

پوکی خندید.

«امشب.»

و سه موش کوچک، همراه با سه وسیله خراب، از حیاط مدرسه بیرون رفتند.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند دفعه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد.

شاید موفق می‌شدند.

شاید دوباره شکست می‌خوردند.

شاید اصلاً مسابقه بعدی را نمی‌بردند.

اما حالا یک چیز را بهتر از قبل می‌دانستند:

نتیجه همیشه فقط به مقدار تلاش بستگی ندارد؛ اما این هم بهانه‌ای نیست که هیچ کاری نکنیم.