داستان «چیزی که انتخاب نکردیم» درباره رومی، نلی و تئو است؛ سه موش جوان که هر کدام در موقعیتی قرار میگیرند که نمیتوانند همه گزینههای مورد علاقهشان را همزمان انتخاب کنند. رومی میان خرید یک بازی و رفتن به سینما مردد میشود، تئو بین همراه شدن با دوستانش و انجام کاری که ممکن است بعداً برایش سکههای بیشتری به همراه داشته باشد انتخاب میکند، و نلی راهی سفری کوتاه بیرون از شهر میشود. این داستان درباره انتخاب، فرصتهایی که با انتخابهای دیگر از دست میروند و این واقعیت است که همیشه نمیتوانیم بدانیم راهی که انتخاب نکردهایم به کجا میرسید.
اگر داستان «انتخابها و پیامدها» را خوانده باشید، پونی، پوپی و پوکی را به خاطر دارید. اما شهر موشها آنقدر بزرگ بود که در هر گوشهاش داستانهای دیگری هم اتفاق میافتاد؛ داستانهایی که شاید هیچوقت به گوش آن سه نفر نمیرسید.
یکی از آن داستانها درباره موشی به نام رومی بود.
رومی و خانوادهاش زندگی سادهای داشتند. یک عصر، وقتی رومی از مدرسه برگشت، پدرش چند سکه در دستش گذاشت و گفت:
«اینها را برای خودت نگه ندار. برو و هر چیزی که دوست داری با آن بخر.»
رومی سکهها را شمرد. مقدارشان آنقدر بود که بتواند یا بلیت سینما بخرد و فیلم تازهای را که همه دربارهاش حرف میزدند ببیند، یا یک بازی لودو بخرد و آن را برای خودش نگه دارد.
هر دو را دوست داشت.
چند دقیقه جلوی مغازه ایستاد و به ویترین نگاه کرد. یک طرف، پوستر رنگارنگ فیلم دیده میشد و طرف دیگر، جعبه بازی لودو با مهرههای کوچک و براق.
رومی با خودش گفت:
«کاش پولم آنقدر بود که هر دو را بخرم.»
اما نبود.
همان روز، در گوشه دیگری از شهر، نلی و تئو مشغول صحبت بودند.
نلی گفت:
«فردا میخواهم از شهر بیرون بروم. پشت تپههای شمالی، یک جوی آب هست که از زیر ریشههای درختها رد میشود. میگویند آنجا جای خیلی قشنگی است. میآیی؟»
تئو کمی فکر کرد.
«دلم میخواهد بیایم، ولی باید ببینم.»
پدر تئو از او خواسته بود چند جعبه را از مغازه به انبار خانه ببرد. در عوض، قرار بود چند سکه به او بدهد.
تئو گفت:
«اگر فردا این کار را انجام بدهم، سکهها را میگیرم. میخواهم آنها را برای یک کار دیگر خرج کنم. اگر درست پیش برود، شاید بتوانم بعداً با آنها سکههای بیشتری به دست بیاورم.»
نلی شانه بالا انداخت.
«پس اگر نمیآیی، من میروم.»
صبح روز بعد، نلی راه افتاد.
تئو هم ماند تا کارش را انجام دهد و سکههایی را که پدرش قول داده بود بگیرد.
کمی بعد، مایا، همسایه تئو، هم به او پیوست. مایا از آن طرف خیابان آمده بود و کوله کوچکی روی دوشش داشت.
تئو از پشت پنجره رفتن آنها را دید.
چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد به جعبههایی که باید جابهجا میکرد نگاه کرد.
سعی کرد حواسش را جمع کند، اما هر چند دقیقه یک بار فکرش دوباره به همان مسیر میرفت؛ به اینکه مایا و نلی حالا کجا هستند و بیرون شهر چه چیزهایی میبینند.
پدرش که او را دید، لبخندی زد و گفت:
«تئو، قرار بود جعبه را جابهجا کنی، نه اینکه فقط نگهش داری!»
تئو تازه متوجه شد هنوز همان جعبه را در دست دارد.
«آهان... درست میگی.»
بعد جعبه را برداشت و به سمت انبار رفت.
آن طرف شهر، رومی هنوز نمیدانست چه کار کند.
او نلی و تئو را پیدا کرد و پرسید:
«اگر جای من بودید، کدام را انتخاب میکردید؟ فیلم یا لودو؟»
نلی گفت:
«من فیلم را انتخاب میکردم.»
تئو گفت:
«من لودو را.»
رومی خندید.
«خیلی راحت است وقتی پولش مال شما نیست!»
هر سه خندیدند.
رومی بالاخره جعبه لودو را خرید.
آن شب، وقتی بازی را روی زمین پهن کرد، از انتخابش خوشحال بود. اما وقتی چند روز بعد دوستانش درباره فیلم حرف میزدند، فهمید چیزی را که دوست داشته، دیگر نمیتواند تجربه کند.
نه اینکه انتخابش اشتباه بوده باشد.
فقط نمیتوانست هر دو را داشته باشد.
تئو هم چند روز بعد، با سکههایی که به دست آورده بود، کاری را که در ذهن داشت شروع کرد.
کارش آنطور که تصور میکرد سریع پیش نرفت، اما بالاخره توانست از آن چیزی به دست بیاورد.
با این حال، وقتی نلی برگشت، تئو فهمید سفرشان پر از اتفاقهای جالب بوده است.
نلی سنگ کوچکی از کنار جوی آب آورده بود؛ سنگی صاف و خاکستری که رویش خطهای باریکی شبیه نقشه دیده میشد.
او درباره ریشههای عظیم درختها، جوی آب و راهی که از میان برگهای خشک گذشته بود تعریف کرد.
تئو به سنگ نگاه کرد و گفت:
«فکر کنم چیز جالبی را از دست دادم.»
نلی گفت:
«شاید. ولی تو هم کاری را که میخواستی انجام دادی.»
تئو لبخند زد.
«درست میگی.»
چند روز بعد، رومی، نلی و تئو کنار هم نشسته بودند.
رومی جعبه لودو را همراه خودش آورده بود.
تئو چند سکهای را که از کارش به دست آورده بود در جیبش گذاشته بود.
نلی هم همان سنگ عجیب را روی میز گذاشته بود.
هر کدام چیزی داشتند که اگر انتخاب دیگری میکردند، شاید نداشتند.
اما هیچکدام نمیتوانستند بفهمند اگر راه دیگری را انتخاب میکردند، دقیقاً چه چیزی انتظارشان را میکشید.
شاید رومی اگر به سینما میرفت، فیلم فوقالعادهای میدید.
شاید هم فیلم آنقدرها خوب نبود.
شاید تئو اگر با نلی میرفت، روز بسیار خوبی داشت.
شاید هم فرصت انجام کاری را که در ذهنش بود از دست میداد.
ما معمولاً فقط نتیجه راهی را میبینیم که انتخاب کردهایم.
راهی که انتخاب نکردهایم، همیشه پشت یک در بسته میماند و نمیتوانیم بفهمیم اگر از آن عبور میکردیم چه اتفاقی میافتاد.
ما نمیتوانیم همه راهها را با هم برویم. هر بار که یک راه را انتخاب میکنیم، راههای دیگری را پشت سر میگذاریم؛ مهم این است که انتخابمان را آگاهانه انجام بدهیم و از راهی که انتخاب کردهایم چیز تازهای یاد بگیریم.